دل نوشته های مامان .....

مینویسم برای بزرگترین و عزیزترین هدیه خداوندگار مهربون به من.... پسرم شهداد

 

 

Lilypie Second Birthday tickers

نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط سفانه نظرات ()

این عکس رو مامان گیسوی عزیزم زحمت کشیده و برات درست کرده. آخه من بلد نیستم از این کارها بکنم خوشگل من.... دست مامان گیسو جون درد نکنه و من و تو خیلی ازش ممنونیم. مرسییییییییی خاله مهربون. نازنین پسرم دوباره تولدت مبارک.... الهی همیشه سلامت باشی و بخندی و شیطونی کنی.....

مامان سفانه

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سفانه نظرات ()

سلام شازده کوچولوی من

شهداد عزیزم اولین سال تحویلت مبارک. پارسال موقع سال نو من و تو تنها بودیم دوتایی و تو توی شکمم بودی. فقط خدا میدونه که چقدر خوشحال بودم و دعا کردم برای تو و همه کسایی که خیلی دوستشون دارم و چقدر عشق کردم و لذت بردم. امسال اما تو توی بغلم بودی و با چشمانی اشکبار در کنار وجود عزیزت دعا کردم. الهی که همیشه سلامت باشی و سالهای سال عید نوروز رو جشن بگیریم و آرزو میکنم این لحظه های قشنگ برای همه تجربه بشه و دل همه شاد باشه از ته ته ته.... سوم فروردین 1391 یازده ماهت هم تموم شد و وارد آخرین ماه اولین سال زندگیت شدی گل زندگی من و اولین مسافرتت رو هم توی همون روزهای نوروز رفتیم. چقدر اولینهای با تو بودن قشنگه. سلامت باشی که اونقدر بغلی شدی که واقعا انجام دادن هر کاری با وجود نازنینت سخته. روز آخر سال مجبور شدیم ببریمت خونه مامان بزرگ تا من و بابا شهرام بتونیم کارهای باقیمونده رو انجام بدیم. خونه شد مثل دسته گل ولی خستگی زیادی هم موند برای من و بابایی که بخاطر بدوبدوهای دیدو بازدید روزهای اول پررنگتر هم شد.

به خدمتت عرض کنم که دو تا دندون پایینی رو که دراورده بودی. شب عیدی هم یکی از دندونهای بالایی و چند روز بعدش هم دومیش به خوشی بیرون زدن اما بیرون زدن دندونهات همانا و غذا نخوردنهای تو همانا در نتیجه لاغر شدنت گل من. این وزن کم کردنت با مریضی وحشتناک توی عید تشدید شد. دو بار بردمت دکتر. بار اول ریه هات عفونت کرده بود و بار دوم که بلافاصله بعدش بود گلوی نازنینت چرک کرده بود که باعث میشد لب به غذا نزنی. دو دوره آنتی بیوتیک و ضد حساسیت و شربت سینه و غذا نخوردن و دندون کار خودش رو کرد و اقای دکتر رو مجبور کرد که برات شربت و پودر تقویتی بنویسه و اندوه من بخاطر این قضایا.الهی که هیچوقت نه تو و نه هیچ بچه ای مریض نشه و همیشه سالم باشی و بخندی و شیطونی کنی عزیزم.

هنوز که هنوزه خبری از چهاردست و پا نیست. سینه خیز هم جلو نمیری و نهایتش بتونی کلی تلاش کنی و دنده عقبکی بری زیر مبلها و صدای جیغت دربیاد که آهااااای بیاین منو نجات بدین. چون خودت نمیتونی بیای جلو ههههه قربون شکلت بشم من. ولی در عوضش یه کار خیلی خیلی ناز میکنی که همه رو به خنده و قهقهه وامیداری و اونم اینه که با باسن کوچولوت تمام خونه رو بازرسی میکنی و به همه جا سرک میکشی. وقتی روی باسنت جلو میری دلم میخواد بپرم و بچلونمت نفس من. قدرت خدا هم همیشه میری سراغ چیزای خطرناک و یا چیزایی که نباید دست بزنی. مدام هم سرک میکشی که ببینی کسی میاد سراغت یا نه. به محض دیدن ما هم انگار میذارنت روی دور تند. با عجله خرابکاریت رو انجام میدی تا خیالت راحت شه و غش غش میخندی.

"این چیه" گفتنت از وقتی چشم باز میکنی تا وقتی بخوابی میکشه مارو. هر چیزی رو دوهزار بار میپرسی "این چیه؟" و ما دوهزار بار جواب میدیم. خدا نکنه که زنگ بزنن. هههههه هرکی هم که بیاد تو، تو هنوز داری میپرسی "کیه؟" خواب خواب هم که باشی میپری و میگی "کیه؟"... هر کس که لباس تنش کنه فقط اونو میشناسی و مامان و بابا یادت میره و میخوای بری "ددر" بای بای میکنی و فقط به در نگاه میکنی تا ببرنت. ماشالله درخروجی همه خونه ها رو هم میشناسی که کدومه. ببعی میگه "بع بع" دمبه داری "نه نه" رو هم با کلی ناز و منت کشی میگی... جدیدا هم که یاد گرفتی جوجوهه میگه "جیک جیک" البته نامفهوم و خجالتی میگه جوجوهه ههههه. "ممه" و "آبه" و "ماما" و "بابا" رو هم بلدی. یه صدای عجیب غریب هم از خودت زیاد درمیاری برای ادای منظورت که گاهی واقعا میخوام سرم رو بکوبونم به دیوار. هر چی میخوای صدا میکنی و اگه توجه نکنیم بلندتر میگی و با دست صورتمون رو برمیگردونی سمت خودت و اشاره میکنی به سمتی که دوست داری. گذاشتن انگشتت لای در کشوها و جیغ زدنت هم دیگه داره عادت میشه. فکر میکنم سی ثانیه فقط یادت میمونه که دردت اومده اونهم اونقدر زیاد. بعدش تکرار... چون عاشق اینی که هی در کشوهای لباست رو باز کنی هی ببندی هی باز کنی هی ببندی خوب این وسط پیش میاد که انگشتهات هم بمونه اون لا. البته اینها مال وقتیه که تمام چیز میزای توش رو ریختی بیرون. کی میشه این عادت خوردن همه چیز از سرت بیفته پسرکم؟؟؟

فردا تولدته نازنینم. یک سال از وجودت توی زندگیم گذشت. مثل برق و باد. اگه باقیش هم همینقدر تند بگذره دلم میخواد زمان بایسته و تو همینجوری کوچولو تو بغل من بمونی. خدا الهی حفظت کنه نفسم. پنجشنبه برات تولد گرفتم و مامان بزرگ بابابزرگها و دایی ها و عمه ها و خاله جون اومدن پیشمون. خدارو شکر خوش گذشت. با اینکه واقعا اذیت شدم برای انجام کارها. آخه تو همه اش میگی بغلم کنین راهم ببرین یا باهام بازی کنین بخصوص وقتی چشمت به بابا شهرام بخت برگشته میفته دیگه دمار از روزگارش درمیاری و نمیذاری یه لحظه آروم بشینه جلوی تلویزیونش که اینقدر دوست داره. الهی که همیشه دلت شاد باشه و لبت خندون عزیز دلم. تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک...

پ.ن 1: عذر میخوام که پستم اینقدر طولانی شد چون مطلب زیاد بود برای نوشتن.

پ.ن 2: خیلی درگیر بودم  نتونستم زودتر بیام وبلاگم رو به روز کنم. بازم عذر میخوام از اینهمه تاخیر. از همه تون که به یادم بودید ممنونم و دوستتون دارم.

آقا شهداد من کنار اولین سفره هفت سین زندگیش

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

این داروهاییه که آقا پسر ما باید میخورد... الهی من بمیرم براش...

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

آقا شهداد با مامانش و دایی سعیدش در حال قایق سواری تو جتگل سراوان گیلان

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

یه شب سردمون بود کلاه گذاشتیم گرم شیم...

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

گل پسر در حال حرف زدن با تلفن که خیلی هم بحث داغی داره با خودش...

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

و بالاخره شهداد خان من در جشن تولد یک سالگیش...

آپلود عکس , آپلود رایگان عکس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط سفانه نظرات ()

قشنگ روزگار من سلام

گل پسرم ده ماهگیت مبارک... یک هفته و دو روزه که ده ماه شما هم تموم شده و به سلامتی وارد ماه یازدهم شدی و افتخار دادی بالاخره بعد از اینکه کلی پدر من رو درآوردی دو تا دندون مرواریدی خوشگل هم درآوردی.... دیگه واقعا داشتم ناامید میشدم و روزی که گازم گرفتی و خیلی سوختم اصلا شک نکردم که ممکنه از دندون باشه و گذشتم ازش.... بسکه هرچیت میشد همه میگفتن داری دندون درمیاری و خبری نبود، وقتی بیخودکی تب کردی دوباره هم باز شک نکردم... ههههه بقول عمه مهتا فکر کرده بودم میخوای تا آخر عمرت بی دندون بمونی.... خلاصه سه شنبه نهم اسفند وقتی از خونه مامانی برگشتیم داشتم پوشکت رو عوض میکردم دیدم دو تا مروارید داره تو دهنت برق میزنه.... تا دو ساعت جیغ میزدم... نمیدونم چرا اینقدر خوشحال شدم... مدام هم به خودم میگفتم که اینهمه بچه روزانه دارن دندون دار میشن ماماناشون این کارارو نمیکنن تو چته؟ ولی بازم نمیتونستم جلوی ذوقم رو بگیرم... ساعت یازده و نیم شب هم زنگ زدم به همه گفتم. مامانی بابا گفت چون اولین نفری بودم که دیدم، باید برات یه لباس قرمز بخرم... گفت این رسمشونه و جالبیه قضیه این بود که من همون روز برات یه بلوز خیلی خوشگل قرمز خریده بودم بدون اینکه خبر داشته باشم و کلی هم خوشحال شدم بابت این قضیه. دیروز هم زحمت کشید و آش دندونی برات پخت و فرستاد. دستش درد نکنه. خدایی خیلی خوشمزه بود.

امروز چهاردهم اسفند تولدمه عشق زندگی.... اولین تولد مامان با وجود تو دلبندم. خداروشکر میکنم بخاطر بودنت. وقتی داشتم شمعهای تولدم رو فوت میکردم برای همه اونهایی که منتظرن دعا کردم. شاید بعد از مدتها بود که روز تولدم از ته دلم خوشحال بودم. بخاطر همه چیز. دوستت دارم پسرم.

اواسط ماه گذشته متاسفانه بد مریض شدی. یه ویروس لعنتی که من مردم تا از بین رفت. خدا هیچ بچه ای رو مریض نکنه. چند بار رفتیم دکتر. آخه فکر میکردم اشتباه میکنن. این تب قطع نشدنی یعنی مال یه ویروسه؟ یک هفته تمام تب؟؟؟ 5شب تمام بیدار بودی و پلک روی هم نذاشتی و فقط ناله کردی و من گریه....

خدایا! ای خدای مهربونم... تو رو به حق تمام نعمتهای قشنگت هیچ بچه ای رو مریض نکن.... خدایا هیچ پدرو مادری رو با بچه امتحان نکن.... خدایا ازت میخوام که پای هیچ فرزندی رو به بیمارستان باز نکنی.... خدایا همه بچه های مریض رو شفا بده و دل مامان و باباهاشون رو شاد کن... خدای خوبم نزدیک عیده و سال جدید... ازت خواهش میکنم همه بچه ها رو برای خانواده هاشون سلامت نگه دار... همه چشم انتظارها رو دلشاد کن و بهشون قشنگترین عیدی دنیا رو بده و سایه همه مامان و باباها رو بالای سر بچه هاشون سالم حفظ کن....... خدایا دوستت دارم بخاطر همه نعمتهایی که بهم دادی... خدایا ممنونم... ممنونم....

اینم عکسهات:

اینم عکسهای وقتی که مریض بودی... بمیرم برای چشمهای بی حالت عزیز دلم....

اینم عکسهای امشبه که به بدبختی ازت انداختیم چون همه اش داشتی دنبال باربد پسرخالت میگشتی بسکه دوستش داری فدات شم....

شهداد و بابا شهرام

دوستت دارم

مامان سفانه

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط سفانه نظرات ()

گل زندگی من نه ماهگیت مبارک... سوم بهمن نه ماهت تموم شد و وارد ماه دهم زندگیت شدی....از همون شب سوم میخواستم وبلاگم رو برزو کنم ولی پرشین بلاگ قاطی کرده بود و راهم نمیداد اینه که چند روز دیر شد..... فدای شکلت بشم من که خدارو شکر داری یه کارای جدید میکنی و منو میکشی.... وقتی بهت میگیم دست بده انگشتت رو یواشکی میاری جلو و دست میدی خیلی ظریف و ناز... صورتمون رو که نزدیکت میکنیم و میگم ببوس، دهنتو باز میکنی و مثلا بوس میکنی خوشگل مامان... فوق العاده هم قلقلکی هستی... وقتی یواش کف پاتو قلقلک میدم سریع دستمو میگیری و پرت میکنی... هههه... فدات بشم من قلقلکی من... هر چی رو هم که بهت میگم بده مامان... نگاهم میکنی و میدی به من... مهربون من... خدارو شکر چند روزی هم هست که روی زمین دنده عقب میری... این یعنی شروع چهاردست و پا رفتن... خداروشکر.... فکر میکردم از اون بچه هایی هستی که اصلا چهاردست و پا نمیری..... خداروشکر.... فقط مشکل نخوابیدنت همچنان پابرجاست و مقاومت شدیدی در مقابل خوابیدن میکنی.... روزها مه نهایتا نیم ساعت میخوابی مگر خودم کنارت باشم تا بلکه بشه یک ساعت.... شبها هم هر ساعتی که بخوابی فرقی نمیکنه... ده، یازده و یا دو.... نیم ساعت نیم ساعت بیدار میشی... جدیدا هم که واقعا من شدم پستونکت و باید باشم که بخوابی.... خدایی خیلی خسته ام خیلی خیلی .... اصلا نمیذاری مامان شبها بخوابه... الهی دورت بگردم.... خواهش میکنم یکمی بخواب باشه؟ دوستت دارم گل من و آرزو میکنم همیشه سالم و خوش باشی..... میبوسمت

مامان سفانه

اینم چند تا عکس جدیدت فرشته کوچولو:

جدیدا یاد گرفتی که چه جاهایی میری صدای من و بابایی درمیاد... یکیش همینه که بری سراغ دوربین که به در اتاق خواب ما آویزونه.... تا صدات میکنم انگار میدونی میخوام بکشمت کنار و شروع میکنی بالا پایین پریدن و خندیدن و با سرعت میری سمت جایی که نباید بری و من یا بابایی رو نگاه میکنی... مخصوصا ضبط بابا شهرام که میدونی چقدر روش حساسه... شیطون خوشگل من........

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سفانه نظرات ()

عزیزانی که فکر میکنن خوندن این پست من ممکنه اذیتشون کنه و باحث ناراحتیشون بشه خواهش میکنم ادامه مطلب رو نخونین چون واقعا دلم نمیخواد گلی رو دلشکسته کنم خدای نکرده... اینها فقط دل نوشته های منه...... دل نوشته های مامان....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط سفانه نظرات ()

هرگز تو زندگیم حتی توی خوابم هم نمیدیدم که برای چند دقیقه هم که شده تلویزیون رو بذارم روی شبکه پنج و برنامه رنگین کمان رو تحمل کنم.... اما حالا میتونم ساعتها به نگاه کردن تو نگاه کنم و لذت ببرم که لذت میبری.... خدای مهربونم حکمتت رو شکر...

مامان سفانه

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط سفانه نظرات ()

تو که ماه بلند آسمونی،

منم ستاره میشم دورتو میگیرم...

اگه ستاره بشی دورمو بگیری،

منم ابر میشم روتو میگیرم...

اگه ابر بشی رومو بگیری،

منم بارون میشم چیک چیک میبارم...

اگه بارون بشی چیک چیک بباری،

منم سبزه میشم سر درمیارم...

تو که سبزه میشی سردرمیاری،

منم گل میشم و پهلوت میشینم...

تو که گل میشی و پهلوم میشینی،

منم بلب میشم چهچه میخونم...

آقا شهداد که مامان میبرتش حمام و کلی باهاش بازی میکنه که مثلا خسته بشه و بتونه بهتر بخوابه .... اونقدر تو حموم میمونیم که بچم سرخ و سفید میشه...ههه

اینم قیافه پسر من وقتی که غلت میزنه و روی شکم میفته و جیغش میره هوا که ایها الناس بیایید منو برگردونین... خودم حوصله ندارم یاد بگیرم برگردم.... هههه

جیگر طلای من که در مواقع نادری توی ماشین دست از دیدن خیابون برمیداره و خدای نکرده میخوابه......

شهداد با گرمکن ورزشی... ولی چون سرده نمیره ورزش کنه....

اینجا پسر من داشت بیهوش میشد از خواب ولی تا شش ساعت بعدش هم نخوابید و مقاومت کرد.....

دوستت دارم نازنینم..... بوس

مامان سفانه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط سفانه نظرات ()


آخرين مطالب
» جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
» بازهم تولدت مبارک عزیزم
» اولین نوروز با تو بودن
» ده ماهگی، دندون و ویروس
» نه ماهگی شهدادم
» دومین سالگرد دخترم......
» حکمت خدا
» عکس
» کم آوردم عروسکم
» شروع جدید

Design By : RoozGozar.com